بنابراين ما روي اين فرض متمركز ميشويم كه اگر نام مبارك اهل بيت عليهم السلام به صراحت و دقت در قرآن برده ميشد ، ريشه يك اختلاف عظيم در ميان امت اسلامي بر چيده ميشد و ديگر شاهد چنين اختلافي نبوديم . اما آيا اين تصور درست است يا خير ؟ يعني كسي كه چنين انديشهاي دارد بايد قدري دقيق شود و ببيند آيا اگر نام ائمه عليهم السلام با صراحت و دقت در قرآن برده مي شد، باز هم مشكل ياد شده وجود داشت و ديگر اختلافي باقي نميماند ؟
با اندكي دقت در مييابيم كه چنين پيش فرضي ، همه چيز را حل نميكند بلكه شواهد و قرائن كاملاً نشان ميدهد كه اگر چنين مي شد باز اختلافات عظيمي باقي ميماند. هر چند شايد شكل آن مختصر تفاوتي مييافت. در اينجا ميتوان به چند دليل اشاره كرد :
1. دليل نقضي : مواردي در قرآن هست كه خيلي واضح و روشن طرح شده ولي در عين حال بر سر آن اختلاف وجود دارد مثلاً شيعه و اهل سنت درباره آيه وضو اختلاف دارند . قرآن مجيد ميفرمايد : « وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَي الْكَعْبَيْنِ » ، مسح كنيد سر خود را و دو پاي خود را » (سوره مائده ، آيه 6) . برخي از علماي اهل سنت به اين مسأله تصريح كردهاند كه اگر ما بوديم و قرآن ، نظر شيعه در اين زمينه ثابت ميشد. اما در عين حال باز اختلاف هست يعني آنان راه ديگري را برگزيده و پاي خود را در وضو ميشويند. خوب اين اختلافات براي چيست؟ اگر قرار باشد هر چيزي به صراحت در قرآن بيايد و ديگر بر سر آن اختلافي نباشد، مورد فوق و موارد مشابه ، نبايد پيدا ميشد. بنابراين در مييابيم كه چنين پيش فرضي نقض شده است .
2. تحريف معنوي : مواجه شدن با قرآن اَشكال مختلفي دارد. ممكن است شخصي با استفاده از روش و ابزارهاي صحيح و پذيرفته شده، سراغ قرآن برود و در صدد اين باشد كه آنچه قرآن ميگويد، آن را كشف كند. گاهي رويكرد ديگري پديد ميآيد يعني شخص ميخواهد آنچه را كه پيشاپيش پذيرفته يا خواسته و انتخاب كرده است به قرآن نسبت دهد و در جهت خواسته خود به قرآن استناد كند . اين جاست كه « تفسير به رأي » يا به تعبير ديگر « تحريف معنوي » پديد ميآيد. همگان قبول دارند كه امكان تحريف معنوي وجود دارد يعني ممكن است كسي به الفاظ قرآن دست نزند اما آن را برخلاف مقصود خداوند، تفسير و معنا كند. براي ما يك نكته تاريخي مهم است و آن اين است كه برخي درباره وضو - كه چندان انگيزههاي سياسي بالايي در مورد آن نيست - رو به تحريف معنوي آوردهاند. حالا در نظر بگيريم مسأله امامت و رهبري سياسي جامعه را كه افراد زيادي در طول تاريخ نسبت به آن چشم طمع دوخته و براي رسيدن به آن ، از هر ابزار ممكني استفاده ميكنند و به قيد و
بندهاي اخلاقي و ارزشي نيز پايبند نيستند. در اين گونه موارد « خطر تحريف معنوي قرآن » بسيار جدي است. به خصوص اگر نام شخصي در قرآن ذكر شود امكان « تحريف معنوي » افزايش مييابد. مثلاً اگر قرآن مجيد بگويد: در فلان زمان شخصي به نام « علي » امام جامعه خواهد بود ، امكان آن هست كه اشخاص زيادي با اين نام پيدا شوند و در تاريخ ، هم نامي، بسيار وجود داشته است. به ويژه آن كه در ميان اعراب برخي از افراد داراي اسامي متعددي بودهاند.
بنابراين خطر اين كه تحريفگران با اين تشابهات اسمي مستقيماً از قرآن مشروعيت بگيرند خيلي جدي است در حالي كه درباره وضو يا مسائل ديگر چنين خطري وجود ندارد. پس آن اهميتي كه در ذكر نام معصومين عليهم السلام هست، ايجاب ميكند كه قرآن از كسي نام نبرد مگر در جايي كه به هيچ روي، امكان تحريف نيست. زيرا در طول تاريخ ، اين امكان بسيار وجود دارد كه عدهاي با تحريف معنوي، اشخاصي را با اين نام معرفي نمايند و او نيز مشروعيت خود را به قرآن نسبت دهد و به نام قرآن در جامعه هر كاري كه ميخواهد انجام دهد. البته اين يك شكل تحريف معنوي است و اشكال بسيار متعدد، متنوع و فريبنده ديگري نيز وجود دارد و در طول تاريخ نيز در زمينههاي مختلفي مورد استفاده واقع شده است.
بنابراين خطر بسيار بزرگ بود و مسأله بايد به گونه ديگري طرح ميشد كه حداقل اين خطر را بر طرف كند و نگذارد نا اهلان مستقيماً از قرآن مشروعيت بگيرند. براساس اين روش تاكنون كسي نتوانسته مشروعيت خود را مستقيماً از قرآن بگيرد و اين مسئله ظريفي است كه خداوند تبارك و تعالي به آن عنايت داشته است. نكته ديگر اين كه امكان دارد « تحريف معنوي » به گونهاي باشد كه ذهن را از معناي اصلي دور كند مثلاً اگر اسم « علي » بيايد، بگويند اين « علي » يك شخص نيست بلكه صفت است.
در همين مثالي كه زده شد ، ميدانيم ما شيعيان هميشه در آخر تلاوت قرآن ميگوييم : « صدق الله العلي العظيم » ، اينجا همين خلط معنايي ولي به صورت عكس مطلب فوق پيش آمده يعني با اين كه منظور ما از لفظ « علي » صفت خداوند است اما كساني اين را بر نام اميرالمؤمنين حمل كرده و گفتهاند نبايد در اين جا نام ايشان بيايد. ميخواهم بگويم اينگونه احتمالات مصاديق عيني هم داشته و دارد . اين مورد شاهد بسيار خوبي است و مصاديق و نمونههاي ديگري نيز وجود دارد. جالب اين است كه ما ميگوييم « صدق الله العلي العظيم » و خدا را با صفت « عليّ » (بلند مرتبه) ميخوانيم و خود قرآن هم همين كار را انجام داده و ميفرمايد: « وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ » (سوره بقره ، آيه 255) ولي صرف يك تشابه لفظي (يك جا وصف آمده و در جاي ديگر نام يك شخص) زمينه اختلاف ياد شده را فراهم كرده است يعني عدهاي اين صفت و وصف الهي كه در قرآن آمده را ذكر نميكنند چون آن را علامت تشيع ميدانند .
دليل ديگر اين كه با ذكر نام اهل بيتعليهم السلام در قرآن ، دو خطر زير اساس اسلام را مورد تهديد قرار ميداد :
1. انكار رسالت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلّم
2. تلاش براي تحريف لفظي قرآن
پس از رحلت پيامبر اعظم (ص) جهان اسلام در يك مرحله انتقالي بسيار حساس قرار داشت و اگر گذر از اين مرحله با مشكل رو به رو ميشد، اسلام ضربهاي سخت ميخورد؛ ضربهاي كه اثر آن قرنها و هزارهها را در مينورديد و فلسفه خاتميت زير پا گذاشته ميشد. زمينههايي هم براي ضربه زدن به اسلام و ضربه پذيري جامعه اسلامي وجود داشت. در بسياري از مناطق تازه مسلمان، اسلام هنوز چندان استواري نيافته بود و كوچكترين حادثهاي در پايتخت دولت اسلامي زمينه بازگشت بسياري را فراهم ميكرد. همچنين اگر چيزي از عبارات قرآن حذف و يا به آن افزوده ميشد، باز هم اسلام دچار مشكل و انحراف ميشد . گفتني است كه خطر « تحريف لفظي » با « تحريف معنوي » قابل قياس نيست. چون در تحريف معنوي « اصل قرآن » موجود است و امكان دارد عدهاي آن را بشناسند ، به عمق معاني آن پي ببرند و حقيقت را به درستي دريابند و طبق آن عمل كنند و وثاقت كتاب آسماني كاملاً محفوظ و معتبر ميماند . اما خطر تحريف لفظي ، از بين رفتن متن حقيقت است و در نتيجه اعتبار و حجيت كتاب ساقط ميشود و اين از هر خطري براي دين بزرگتر است.
با توجه به اين كه مسلمانان زمان پيامبر اكرم (ص) قرآن را حفظ ميكردند و عده زيادي قاري و حافظ بودند و كلمات را يك به يك در ذهن داشتند ، چگونه چنين مسألهاي پديد ميآمد ؟
باید متذکر شد که همين مسأله درباره احاديث پيامبر اكرم (ص) هم وجود داشت يعني مسلمانان بسياري از سخنان پيامبر (ص) را حفظ نموده ، براي يكديگر نقل ميكردند و نسبت به آن اهتمام بليغ داشتند اما اغراض سياسي كاملاً در برابر اين حركت ايستاد. عدهاي جلوي نقل احاديث پيامبر را گرفته ، منابع حديث را سوزاندند. مسائل بسياري در اين زمينه رخ داد و مطالب زيادي از بين رفت و مطالبي جعلي و دروغ ساخته شد. بنابراين ، اين مشكل ممكن بود براي قرآن هم پيش آيد.
اما چرا همان كاري كه با سخنان پيامبر (ص) شد، با قرآن نشد؟ يك علت آن همين صراحت است يعني در كلمات پيامبر اكرم (ص) نكاتي به صراحت و به نام گفته شده بود كه در قرآن مجيد به آن شكل نيامده بلكه به گونه ديگري مطرح شده است. پس انگيزه مقابله با سخنان صريح و موردي پيامبر (ص) قوي بود يعني اگر تاريخ را مطالعه كنيم ، ميبينيم كساني چنان خواهان قدرت سياسي بودند كه براي رسيدن به آن ، دست به هر تلاشي ميزدند . یك نمونه تاريخي آن ، مسأله « حدیث ثقلين » در آخرين لحظات عمر شريف پيامبر (ص) است. در آن روز كار به جايي رسيد كه حتي به خلاف نص صريح قرآن - كه سخنان پيامبر را متن وحي ميداند - يكي از اصحاب گفت كه : پيامبر (ص) هذيان ميگويد و اين سخن در خانه پيامبر و در كنار عزيزترين و وفادارترين افراد به پيامبر (ص) مطرح شد . در چنان جايگاهي اين سخن گفته ميشود و باعث ميشود پيامبر اكرم (ص) از وصيتي كه ميخواستند بنويسند يا امر به نوشتن آن كنند ، صرف نظر كنند. پس انگيزه رسيدن به قدرت آن قدر قوي است كه از اينگونه امور ابا ندارد .
آیا مسلمانان با تحريف لفظي مقابله نميكردند ؟
باید یادآوری نمود پس چرا سكوت كردند ؟ اگر قرار بود آنچه را كه خدا فرموده است اجرا كنند ، چرا آن قدر سكوت كردند كه پيامبر (ص) مجبور به عقب نشيني گرديد و كسي هم در مقابل اين جريان ، در جامعه قد علم نكرد؟ اين نشان ميدهد كه وضعيت اجتماعي زمان رحلت پيامبر (ص) به گونهاي بود كه خطر ياد شده (تحريف لفظي) بسيار جدي بوده است .
آيا می توان گفت اينها شواهدي بر احتمال تحريف لفظي است ؟
اين شواهد احتمال « تحريف لفظي » را به درجه يك خطر جدي ميرساند چون ميبينيم كه در برابر پيامبر (ص) ايستادگي شد در حالي كه كلام آن حضرت عين وحي بوده و خداوند ايشان را مبين قرآن قرار داده است . خود پيامبر (ص) در شرايط ديگر به گونههاي مختلف ، اين مسأله را مطرح كردهاند. پس نه تنها با سخن پيغمبر كه با خود آن حضرت نيز مقابله گرديد. به طوري كه پيامبر (ص) با شدت ناراحتي ناچار به عقب نشيني گرديد ولي در عين حال پيام خود را به صورت شفاهي بيان فرمود.
شواهد ياد شده احتمال را به قطع ميرساند يعني اگر نام ائمه عليهم السلام در قرآن ميآمد انگيزه « تحريف لفظي » در قرآن بيشتر ميشد . اما از طرف ديگر در قرآن آياتي هست كه ميفرمايد : « إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ » (سوره فجر ، آيه 9) ، معناي مشهور آيه اين است كه ما قرآن را از تحريف حفظ ميكنيم . چگونه ميتوان مسأله قطعيت تحريف را با اين آيه جمع كرد؟
حفظ قرآن ، ابعاد ، مراتب و درجاتي دارد و تنها يك بُعد آن « حفظ قرآن از تحريف » است. در آياتِ ديگرِ قرآن ، معاني مشابهي نيز وجود دارد ، مثل « لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ » (سوره فصلت ، آيه 42) اما مسأله اين است كه حفاظت از قرآن ، چگونه و با چه ابزارها و ساز و كارهايي صورت ميپذيرد؟
حفاظت از قرآن ، روشها ، علل و اسبابي دارد و خداوند هم امور را با علل و اسباب انجام ميدهد. اگر قرار باشد قرآن مصون و محفوظ بماند، راهها و ابزارهايي دارد. يكي از آنها نزول قرآن به گونهاي است كه انگيزه تحريف آن به حداقل ممكن برسد و يا در سطح جامعه ، اين انگيزه آن قدر پايين بيايد كه توفيق عمل خارجي پيدا نكند .
قرآن مجيد اين شيوه را رعايت كرده است يعني در طرح مسأله « امامت و رهبري امت اسلام » بعد از پيامبر اكرم (ص) كه از مهمترين انگيزههاي مقابله و تحريف در متن جامعه اسلامي بوده به گونهاي عمل كرده است كه اين انگيزه خشكيده شود و يا قدرت طلبان براي رسيدن به هدفشان ، خود را ناچار به تحريف قرآن نبينند. اين باعث ميشود كه قرآن از آن مرحله حساس تاريخي كاملاً به سلامت عبور كند و به عنوان كتاب آسماني دست نخورده براي هميشه جاويد بماند.
اگر « تحريف لفظي » در قرآن به وجود ميآمد چه نتيجهاي دربرداشت و آثار و پيامدهاي آن چه بود ؟
اگر قرآن تحريف لفظي ميشد دو خطر بزرگ پديد ميآمد:
1) وثاقت قرآن از بين ميرفت در حالي كه تمام افتخار ما اين است كه كتاب آسماني قرآن ، دست نخورده است . يكي از فلسفههاي رجوع پيروان اديان ديگر به اسلام ، همين است كه كتاب آسماني آنها تحريف شده و متن وحي نيست. هيچ ديني و دانشمندان آن ، نميتوانند ادعا كنند كه كتاب آسمانيشان تماماً عين وحي است بلكه با تحقيقاتي كه محققان غربي انجام دادهاند، اعتراف كردهاند كه « انجيل » هاي موجود ، متن وحي نيست. اما مسلمانان با « عين وحي » خداوند سر و كار دارند و « متن وحي و كلام الهي » دقيقاً در بين آنان هست بدون اين كه اندك كم و كاست و يا افزايشي داشته باشد .
اما اگر تحريف لفظي به ميان ميآمد ديگر قرآن از اعتبار ، وثاقت و حجيت ميافتاد و به يك كتاب بشري تبديل ميشد. حتي اگر احتمال تحريف يك آيه از قرآن هم ميرفت ديگر چگونه ميشد به آن استناد كرد ؟ بنابراين حجيت كتاب آسماني كه اساسيترين بنياد دين اسلام است از ميان ميرفت در حالي كه دين خاتم بايد سالم و مصون بماند. اگر چنين نباشد خاتميت دين هم از بين ميرود.
2) خطر ديگر اين بود كه دايره اختلاف بيشتر ميشد يعني دايره اختلاف در جهان اسلام به قرآن نيز سرايت ميكرد. قرآن امروزه يك منبع عظيم وحدت در كل جهان است و همه مسلمانان بر قرآن اتفاق نظر دارند و اين فوق العاده ارزشمند است. اما اگر در قرآن تحريف لفظي پديد ميآمد ، در خود قرآن هم اختلاف پيدا ميكرديم و مهمترين ركن وحدت و يگانگي امت اسلام را از دست ميداديم .
در حالي كه الان اگر هر نوع اختلافي داشته باشيم، ميتوانيم دست برادري به روي تمام مسلمين جهان دراز كنيم و بگوييم ما در اين كتاب با همديگر وحدت داريم و بر اساس آن ، ميتوانيم خود را هماهنگ سازيم. از اين جا روشن ميشود كه ذكر صريح نام ائمه عليهم السلام در قرآن ، نه تنها ضامن وحدت نبود بلكه سبب تفرقه بسيار شديدي ميشد و شيوه موجود در قرآن ، عاليترين ضامن وحدت و يگانگي همه مسلمانان است .
به برخي شيعيان نسبت ميدهند كه گفتهاند احتمالاً نام ائمه عليهم السلام در قرآن وجود داشته و حذف شده است. پاسخ اين احتمال چيست ؟
اين احتمال مردود است و نه تنها هيچ دليل معتبري ندارد بلكه ادله زيادي اعم از روايي، قرآني و عقلي برخلاف آن حكم ميكند . دانشمندان در كتابهاي علوم قرآن و تفاسير اين بحث را آوردهاند و تك نگاشتهاي متعددي نيز در اين زمينه وجود دارد. مسلمانان قاطعانه و بالاتفاق معتقدند كه قرآن تحريف نشده است و اگر به بعضي نسبت اعتقاد به تحريف نقصي داده شده، چيز نادري است كه در ميان حشويه اهل سنت هم وجود دارد. اين اعتقاد بسيار نادر كه تمام علماي فرقههاي اسلامي به شدت در مقابل آن ايستادهاند اصلاً قابل اعتنا نيست .
در اين جا اين مطلب به ذهن ميرسد كه اصل مسأله امامت و ولايت هم بايد در قرآن مطرح نشود چرا كه اصل مسأله هم ممكن است محل تحريف لفظي يا معنوي واقع شود. آيا اين مسئله در قرآن مطرح شده يا نه و اگر مطرح شده ، مصون است يا نه ؟
اصل مسأله « ولايت » و بعضي از ويژگيهاي اساسي آن در قرآن مطرح شده است. در اين جا هر چند امكان انگيزه تحريف معنوي وجود دارد و حتي تفسيرهاي گوناگون كه برخي از آنها ناسازگار با پيام اصلي است ، از آيات مربوط به اين قضيه مطرح شده است اما نحوه طرح مسأله در قرآن،با ظرافتهاي بسيار دقيقي همراه است يعني :
اولاً به گونهاي طراحي شده كه انگيزه تحريف لفظي را بخشكاند و يا آن قدركم رنگ كند تا كساني كه خواهان رهبري سياسي اند، نسبت به قرآن حساس نشوند و از طريق ديگري كار خود را دنبال كنند. بنابراين خطر سرايت تحريف لفظي به كل قرآن را از بين برده است.
ثانياً اين بحث در قرآن به گونهاي است كه حتي خطر تحريف معنوي را نيز به حداقل رسانده است يعني كاري كرده كه قدرت طلبان اساساً در جستجوي اين نباشند و نتوانند مستقيماً مشروعيت خود را از قرآن بگيرند. لذا ميبينيم حاكماني كه بعداً حكومت را به دست گرفتهاند خيلي با قرآن كار نداشته و نخواستهاند براي خود تأييد مستقيم قرآني كسب كنند .
اینجا این سؤال مطرح است که با چه الفاظي و به چه شكلي اين مسأله در قرآن بيان شده است ؟
قرآن در ارتباط با مسأله ولايت به صورت چند روشي (Polymethodic) برخورد كرده است. روشهايي كه در قرآن به كار رفته در واقع نوعي تصريح و كنايه و ضابطه و تعيين مصداق است. البته تصريح و تعيين به معناي نام بردن نيست بلكه دست گذاشتن بر روي مصاديق است. گاهي روي معيارها دست گذاشته (معيارهايي كه جز بر مصداق واحد يا مصاديق معيني منطبق نيست) و گاه از واسط استفاده كرده است يعني از پيامبر اكرم (ص) به عنوان يك حلقه واسط استفاده كرده است. اگر به قرآن بنگريم ، ميبينيم بعضي از آيات اصل ولايت و برخي ديگر ابعاد و خصوصياتي را در اين زمينه مطرح كردهاند . آياتي ديگر نيز ويژگيهايي را در مورد اهل بيت عليهم السلام بيان كرده كه نشان ميدهد اينها مصداق معيارهاي ياد شدهاند . پس اگر مجموع آنها را جمع كنيم ، خواهيم ديد كه قرآن در چندين مورد و به اَشكال مختلف به طرح مسأله « امامت » پرداخته است .
اشاره به برخي از معيارها :
اين معيارها در قرآن اقسام و اشكال مختلفي دارد. برخي از معيارها كلي است مثلاً خداوند متعال در رابطه با حضرت ابراهيم عليه السلام بعد از نبوت و رسالت او ، ابتلائات و آزمايشهايي را برايش مطرح ميكند و پس از سرفرازي در همه اين امتحانات، در مقطعي آن حضرت را به عنوان امام مطرح كرده، ميفرمايد : « إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً » (سوره بقره ، آيه 124) .
اين مسأله در بردارنده يك معيار در باب مشروعيت حكومت است و اين خود موضع بنيادي و فلسفه سياسي قرآن را در باب رهبري و زعامت اجتماعي بيان ميكند و نشان ميدهد كه قرآن اساساً حكومت را وابسته به خدا ميداند. اين يك معيار بنيادين است و نشان ميدهد كه « مشروعيت » ريشه الهي دارد. حضرت ابراهيم عليه السلام بلافاصله امامت را براي ذريهاش درخواست مي كند : « قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي » ( سوره بقره ، آيه 124) يعني اين امامتي كه به من دادي در ذريه من هم قرار بده. بسيار جالب است كه خداوند در پاسخ به ابراهيم عليه السلام آري يا نه نميگويد بلكه در جواب به بيان معيارها ميپردازد : « قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ » (سوره بقره ، آيه 124) ، عهد من به ظالمين نميرسد .
در اين آيه حداقل سه نكته نهفته است :
نخست اين كه « امامت » را عهدي الهي معرفي ميكند. اين همان ديدگاه اصلي شيعه است كه امامت را منصب الهي ميداند .
دوم اين كه اين مسؤوليت بر اساس شايسته سالاري به عهده اشخاص نهاده ميشود .
سوم اين كه در يك فرمول كلي مشخص ميكند چه كساني شايستگي پذيرش اين منصب را دارند و چه كساني ندارند از اين رو ميفرمايد : « هر كس كه ستم پيشه باشد شايستگي امامت را ندارد» يعني ظلم به هر شكل آن ، سلب شايستگي ميكند.
ظلم و ظالم هم در منطق قرآن مراتب و اقسامي دارد : ظلم اعتقادي ، اخلاقي ، عملي و ... ، اين آيه هم مطلق است يعني هر كس به هر شكلي و در هر مرتبهاي كه متصف به ظلم باشد، مشمول امامت نخواهد شد و اين همان طهارت كامل اعتقادي، عملي و اخلاقي و به عبارتي « عصمت » است. بنابراين سخن از « إِنِّي جاعِلُك » كه يك نصب شخصي و جزئي است ، شروع شد ولي بلافاصله به قاعدهاي كلي رسيد.
عبارت « امامت به ظالم نميرسد » كلي است و در طول تاريخ همه ظالمان و هر گونه ظلمي را نفي ميكند. هم چنين در سوره « مائده » ميفرمايد : « وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ ؛ كساني كه به آنچه خدا نازل كرده حكم نكنند، فاسقاند » (سوره مائده ، آيه 45) .
اين جا يك معيار رفتاري براي حاكم ميدهد و اعلام ميكند كه لزوماً حاكم بايد بر اساس قانون خدا حكم كند. چنين چيزي به طور طبيعي شرايطي را ميطلبد از جمله التزام، آگاهي، بينش و... پس آيه ياد شده نوعي التزام خاص را ثابت ميكند كه در امر حكومت لازم است. اين التزام شرايط ويژهاي را ثابت ميكند زيرا التزام به شيء ، التزام به لوازم آن نيز هست. آيات بسيار ديگري نيز هست كه به صورت ايجابي يا سلبي ، معيارهايي را براي رهبري و امامت جامعه اسلامي بيان كرده است.
بعضي از اين معيارها كلي است و برخي بازگشت به شخص خاص دارد مثل آيه شريفهاي كه ميفرمايد : « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ » (سوره مائده ، آيه 55). در اين جا نميگويد : « محمد » بلكه مي گويد : « رسول خدا » يعني براي خدا شخص مطرح نيست بلكه شخصيت مطرح است. قرآن به شخصيت توجه زيادي دارد و مي خواهد امت اسلامي به معيارها توجه كنند.
به دنبال « رسول خدا » ميفرمايد: « آن كه اقامه نماز ميكند و در حال ركوع صدقه ميدهد » مصداق اين موارد در زمان نزول آيه كه هم از طرف شيعه و هم سني نقل شده ، حضرت علي بن ابي طالب (ع) است. با اين كه مصداق اين آيه خاص بود اما آيه نام نميبرد بلكه معيار ميدهد. اين معيار به نحو قضيه خارجيه است نه قضيه حقيقيه يعني اشاره به مصداق معين واقع شده در خارج است. اين گونه معيار دادن در واقع مثل تصريح ميماند زيرا براي مورد معين و به اصطلاح در متن خاص مطرح شده است .
قرآن در موارد ديگري نيز به بيان اوصاف اهل بيت عليهم السلام ميپردازد مانند « آيه تطهير » كه تمامي علماي فرقههاي اسلامي اتفاق نظر دارند كه اين آيه شامل « حضرت علی (ع) ، امام حسن (ع) ، امام حسين (ع) و حضرت فاطمه (س) » است. فقط برخي از اهل سنت ميگويند زنان پيامبر هم داخل هستند و برخي ديگر به استناد سخنان خود زنان پيامبر (ص) و يا ادله ديگر آن را رد ميكنند. اما اين كه اين آيه به « پنج تن آل عبا » بازگشت ميكند ، هيچ كس در آن ترديدي ندارد يا اگر ترديد داشته باشد ناشي از عدم اطلاع او از كتابهاي فريقين است.
خداوند در آيهاي ديگر ميفرمايد : « أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ » (سوره نساء ، آيه 59) ، با دقت و ژرف كاوي و بررسي رابطه صدر و ذيل آيه، روشن ميشود كه منظور از « اولي الامر » در آيه « امام معصوم » است. شرح اين مطلب را ميتوان در كتابهاي كلامي و تفسيري يافت .
معيارهايي را كه قرآن براي مسلمانها معين كرده تا به مسأله ولايت و مصاديق آن برسند ، به چند قسم تقسيم می شود :
دسته اوّل معيارهاي كلي كه خصوصيات حاكم و زعيم را معين ميكنند.
دسته دوّم معيارهايي كه اشاره به مصاديق خاصي دارد.
دسته سوّم به معرفي كساني ميپردازد كه مصاديق اعلاي صفاتياند و خداوند براي امام و پيشوا و رهبر امت اسلامي معرفي كرده است مانند آيه تطهير .
چرا گاهي خداوند متعال در آیاتی پيامبر ، زعيم و ولي را با واسطه معرفي و به مسلمانها گوشزد ميكند كه از طريق اين واسطه ، بايد پاسخ مسأله را دريابند ؟
اين آيات به دو گروه كلي و جزئي تقسيم ميشوند : از طرفي خداوند در قرآن مسؤوليتهاي پيامبر را روشن ميكند. يكي از وظايف پيامبر تلقي وحي و قرائت و ابلاغ آن به مردم است ولي اين تمام كار نيست بلكه وظايف ديگري هم دارد از جمله « تفسير و تبيين قرآن » . خود قرآن ميفرمايد: « وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ » (سوره نحل ، آيه 44) . به دنبال اين مسأله وظيفهاي هم براي مردم مشخص ميسازد و ميفرمايد : « ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا » ( سوره حشر ، آيه 7) يعني هر آنچه پيامبر به شما امر كند ، برگيريد و آنچه نهي كند فرو گذاريد .
اكنون بايد ببينيم پيامبر (ص) چه كردند ؟ آن حضرت در مقاطع مختلف به طور خاص اميرالمؤمنين (ع) را به عنوان جانشين خود معرفي كردند و از آغاز دعوت سِرّي خويشاوندان به اسلام تا واپسين لحظات حيات خود به صراحت آن را بيان كردند. البته اين با پشتوانه قرآن صورت گرفته است چون خود قرآن ميفرمايد : « وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحي » (سوره نجم ، آيه 4) ، هر چه پيامبر ميگويد وحي است و پيامبر از خود سخني نميگويد . پس پيامبر (ص) بيانگر وحي است و آنچه ميگويد سخن خدا و لازم الاتباع است. چنين پيامبري بارها و بارها، حضرت علي بن ابيطالب (ع) را به عنوان جانشين خود معرفي كرده است.
خداوند نيز فرمود :
« كسي حق مخالفت و سرپيچي از دستورات پيامبر را ندارد » .
نكته ديگر در « حادثه غدير » است كه در آن جا خداوند به پيامبر (ص) مأموريت ويژهاي در رابطه با « اعلام ولايت حضرت علي ابن ابيطالب (ع) » ميدهد. اين اعلام ويژگيهايي دارد كه فوق العاده شايان توجه است . در بررسي های انجام شده حدود 17 دليل يا قرينه از اين روايتپ درباره ولايت و امامت و رهبري اميرالمؤمنين علی (ع) به دست مي آيد و آن را اثبات ميكند. اين مأموريت ويژه براي پيامبر اكرم (ص) مأموريتي است كه خطاب الهي در مورد آن بسيار تند ، قاطع و شديد است و حتي خداوند به آن حضرت هشدار ميدهد كه اگر اين را مطرح نكني ، اصلاً رسالت الهي را انجام ندادهاي: « وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغَتْ رِسالَتَهُ » . پيامبر (ص) هم با دقت و صراحت كامل و با بيان مقدماتي كه هر عذري را بر طرف ميكند، مسأله را طرح نموده و از مردم براي آن حضرت بيعت گرفتند .
جالب اين است كه مسأله غدير خم از قطعيترين حوادث تاريخ اسلام است و هيچ يك از عالمان بزرگ فرقههاي شيعه و سني در اين قضيه ترديد ندارند زيرا مسألهاي متواتر بلكه فوق تواتر است و شايد در ميان مسائلي كه در تاريخ اسلام به مارسيده ، هيچ نمونهاي به اندازه اين قضيه به صورت قطعي ، مسلّم و گسترده نقل نشده است .
آیا اجماع علما بر اين است كه آيه قرآن هم ناظر به همان واقعه است ؟
اينكه آيه قرآن ناظر به اين قضيه هست نيز روايتي دارد و امر مسلَّمي است. البته برخي خواستهاند ارتباط آيه با حادثه غدير را انكار كنند ولي ادله كافي براي ارتباط آن دو وجود دارد . از طرف ديگر خود اين حادثه كه پيامبر (ص) مسأله ولايت حضرت علي ابن ابيطالب (ع) را در جمع مردم فرمودند و مسائلي كه رخ داد و بيعتي كه با اميرالمؤمنين (ع) شد و حتي خلفاي راشدين هم بودند و بيعت كردند ، از مسلمات تاريخ است كه جاي هيچ انكاري ندارد . البته ابعاد حادثه غدير ، شايسته بررسي بيشتري است. آياتي كه قبل از اين حادثه نازل شده عدم ابلاغ آن را مساوي با نفي رسالت الهي دانسته است. هم چنين آياتي كه بعد از آن نازل شده و اتمام و اكمال دين را به آن وابسته كرده است و نيز حوادثي كه مقارن آن يا در حاشيه سخنان پيامبر (ص) رخ داده است و شرايط زماني و مكاني ، هر يك نكات مهمي در بردارد كه شايان بررسي است .
اگر اين طور است پس سخنان اهل تسنن در اين زمينه چيست ؟ اگر ميپذيرند چنين واقعهاي بوده است ، اشكال كجا است ؟
تفاوت ديدگاه شيعه و سني تماماً در تفسير اين واقعه نهفته است. برادران اهل سنت بر آنند كه اين واقعه بر « ولاي محبت » دلالت دارد نه « ولايت زعامت و امامت ». ديدگاه شيعه اين است كه انحصار ولايت به محبت به هيچ روي با قراين قطعيهاي كه دلالت به ولايت امامت دارد، سازگار نيست. اين قراين بسيار زيادند كه در جاي خود به تفصيل قابل بررسي ميباشند و ميتوان جداگانه آن ها را به بحث گذاشت.
منبع : سايت http://www.mokatebe.com
نظرات شما عزیزان:
بهرام فاتح 
ساعت2:59---21 مرداد 1391
بهرام فاتح 
ساعت2:57---21 مرداد 1391